سال به سال / هر سال /
يک سين ساده / از سفره هفت سين ما کم مي شود ،
چرا ...؟ / پريا مي پرسد ،
پريا دخترِ يکي از کارگرانِ همين خط واحد است.
سال به سال / هر سال /
هزار مشق دشوار / بر شبِ تکليف و ترانه ما تحميل مي شود ،
چرا ...؟ / چرا نمي گذراند / کسي در امتحانِ دشوار نان و سر پناه و سايه / قبول شود؟
پريا پرسيد ،
پريا دختر يکي از کارگرانِ نيشکر تلخاب است.
سال به سال / هر سال
...
(بگذار سخن بگويم!) / واژه ها بي وثيقه آزاد نمي شوند، / اين کيفر خواستِ تباني با ترانه زندگي ست؟
پريا نمي پرسد / من مي گويم ، /
پدر من هم / يکي از کارگرانِ خسته همين جهان بود.
سال به سال / هر سال /
صحبت از نفت و چراغ و سپيده دم است / صحبت از سفره گشودن صبح است / صحبت از علاقه عجيبي / به اسم عدالت است ،
اما پرده هاي تاريک / پدرها خسته / سفره هاي خالي!
سال به سال / هر سال
...
(بگذار سخن بگويم!) / بگذار هرچه مي خواهد ببارد / ببارد از سنگ ، از سياهي ، از سکوت ،/ ما نوميد نمي شويم / ما همچنان
سفره بي سين خانواده خود را / با الفباي تمام عيار عشق مي آراييم ،
اين را من نمي گويم
مادران ما مي گويند!
سيد علي صالحي
روشندلان چو آینه بر هر چه رو کنند،
هم در طلسم خویش، تماشای او کنند
پاکی چو بحر موج می زند از جبینشان
قومی که از گداز تمنّا وضو کنند
آزادگان، نهال گلستان ناله اند
بر باد اگر روند، نشاط نمو کنند
پروانه مشربان بساطِ وفا چو شمع
اجزای خویش را به گداز آبرو کنند
چاکی است صبح را که به هیچش رفو کنند
این موج ها که گردن دعوی کشیده اند،
بحر حقیقت اند، اگر سر فرو کنند
ای غفلت! آبروی طلب بیش از این مرا مریز
عالم تمام اوست، که را جستجو کنند؟
بیدل! به این طراوت اگر باشد انفعال
باید جهانیان ز جبینم وضو کنند
(بیدل)
نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی
تو ز خود نرفته بیرون، به کجا رسیده باشی؟
سرت ار به چرخ ساید، نخوری فریب عزّت
که همان کف غباری به هوا رسیده باشی
به هوای خودسریها نروی ز ره ، که چون شمع
سرِ ناز تا ببالد ، ته پا رسیده باشی
زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی
که به زشتی جهانی ز جلا رسیده باشی
خم طرّه اجابت به عروج بی نیازی است
تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی
برو، ای سپند! امشب سر و برگ ما خموشی است
تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی
نه ترنّمی، نه وجدی، نه تپیدنی، نه جوشی
به خُم سپهر تا کی میِ نارسیده باشی؟
نگه جهان نوردی، قدمی ز خود برون آ
که ز خویش اگر گذشتی، همه جا رسیده باشی
ز شکست رنگِ هستی اثر تو بیدل این بس
که به گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی
( بیدل )
کينه
کفرست در طریقت ما کینه داشتن
آیین ماست، سینه چون آیینه داشتن (طالب آملی)
***
ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند
به روی آب جای قطره باران نمی ماند (بیدل)
***
صورت نبست در دل ما کینه کسی
آیینه هر چه دید فراموش می کند (سلیم تهرانی)
حسن
هان ببين اي ديده آن حسني که مي کردي طلب
مرد مي بايد که حالا تاب ديدار آورد ( صرفي ساوجي )
***
به دعا اثر چه جويم ، که چنان به دور حسنت
شده عام بت پرستي ، که دعا اثر ندارد ( محمد ميرک صالحي مشهدي)
رشک
در آفتاب٬ چشم ندارم که بنگرم
از رشک آنکه ، روز چرا در هواي توست ؟ ( شهيدي قمي )
***
آرزو دارم که از عالم ٬ برافتد رسم خواب
تا نبيند هيچ کس در خواب ، ديدار تو را (محمد ميرک صالحي مشهدي)
***
طرح غوغا افکنم ٬ جايي که آيي در سخن
تا نيابند اهل مجلس ٬ ذوق گفتار تو را (محمد ميرک صالحي مشهدي)
دوش از نظر ، خيال تو ، دامن کشان گذشت
اشک ، آنقدر دويد ز پي ، کز فغان گذشت
تا پر فشانده ايم ، ز خود هم ، گذشته ايم
دنيا غم تو نيست ، که نتوان از آن گذشت
برق و شرار ، مَحملِ فرصت ، نمي کشد
عمري نداشتم ، که بگويم چسان گذشت
تا غنچه دم زند ز شکفتن ، بهار رفت
تا ناله گل کند ز جَرس ، کاروان گذشت
بيرون نتاخته است ازين عرصه ، هيچ کس
واماندني ست ، اينکه تو گويي فلان گذشت
گر بگذري ز کشمکشِ چرخ ، واصلي
محوِ نشانه است ، چو تير از کمان گذشت
واماندگي ، ز عافيتم بي نياز کرد
بال آنقدر شکست ، که از آشيان گذشت
دلدار رفت ، و من به وداعي نسوختم
يارب چه برق ، بر من آتش به جان گذشت؟
تمکين کجا به سعى خَرامت ، رضا دهد؟
کم نيست اينکه ، نام تُوام بر زبان گذشت
بيدل ، چه مشکل است ، ز دنيا گذشتنم؟
يک ناله داشتم ، که ز هفت آسمان گذشت
(بيدل)
از بسکه چون نگه ٬ ز تحير لبالبم
يک پر زدن ، به ناله نداده است جا ، لبم
کلفت ، نقابِ عافيتِ غنچه مي دَرد
ترسم فشار دل ٬ کند از هم جدا ٬ لبم
نام ترا ٬ که گوهرِ درياي گفتگوست
بگرفته چون صدف ، به دو دستِ دعا ٬ لبم
بي دوست٬ زندگي به عرق ، جام مي زند
تر کرده است ٬ خجلت ِ آب بقا ٬ لبم
زينسان که ناله ، هَرزه دَراي تظلّم است
ترسم به خامشي٬ نبرد اِلتجا ٬ لبم
اين شيشه ي هوس٬ که دلش نام کرده اند
در خون گشوده است٬ ره خنده تا لبم
زين قفلِ زنگ بسته ٬ مگوييد و مشنويد
خون شد کليدِ آه ٬ و نگرديد وا ، لبم
بيدل خموشي ام ز فنا مي دهد خبر
آگه ني ام٬ که اين لب گور است٬ يا لبم
( بيدل )
(۱)
آن خطاط
سه گونه نوشتي:
يکي او خواندي ، لا غير !
يکي را ، هم او خواندي ، هم غير !
يکي ، نه او خواندي ، نه غير او !
آن خطِ سوم منم !
(۲)
هر فسادي که در عالم افتد٬ ازين فتاد٬ که يکي، يکي را معتقد شد به تقليد٬ يا منکر شد به تقليد . تقليد گردان باشد. ساعتي گرم و ساعتي سرد. کي روا باشد، مقلد را مسلمان داشتن ؟
(۳)
هر اعتقاد که تو را گرم کرد ، آن را نگه دار ، و هر اعتقاد که تو را سرد کرد ، از آن دور باش. هر مشکل که شود ، از خود گله کن ، که اين مشکل از من است. بعضي خيال خود را به خدايي گرفته اند. عرصه سخن بس ، بس تنگ است. عرصه معني فراخ است. از سخن پيشتر. تا فراخ بيني ، و عرصه بيني!
لبانت قند مصری ، گونه هایت سیب لبنان را
روایت می کند چشمانت٬ آهوی خراسان را
من از هر جای دنیا ، هر که هستم٬ عاشقت هستم
به مِهرت بسته ام دل را ، به دستت داده ام جان را
چنانت دوست می دارم٬ که با شوقِ تو می خواهم
بسازم وقف چشمت٬ تاک های مستِ پَروان را
بگويي ٬ سرمه دانت مي کنم بازار کابل را
بخواهي ٬ فرش راهت مي کنم لعل بدخشان را
تو را من مي پرستم٬ بعد از اين تا هر زمان باشم
نمي سازم دگر در باميان٬ بوداي ويران را
تو ياقوت يمن ، مشک ختن ، ماه بخارايي
به زلفت بسته اي هر گوشه٬ دل هاي پريشان را
کنار پنجره آواز مي خواني و افشانده است
صدايت رنگ و بوي هر چه گل، هر چه گلستان را
کنار پنجره گيسو به گيسوی شب و باران
حواست نيست ٬ عاشق کرده اي حتي درختان را
سيد محمدضياء قاسمي
باید نبود ماه ٬ و نتابید بر زمین
- این گریه زار حسرت بانوی اولین-
ما چشم بر بهار زمین ٬ وا نکرده ایم
حوّا ! بهشت کو که نگرییم بیش از این ؟
حوّا ! زمین ما ... چه بگویم جهنم است
اینجا نمی شود دلمان ٬ آسمان نشین
حالا ببین چگونه تحمل کند مرا ؟
جغرافیای خستۀ این خاکِ آتشین
آتش کشانده روح مرا ٬ تا کویرها
آتش مرا گرفته به پرواز آخرین
پرواز ... حیف می بردم پشت ابرها
فرجام دست های توأم ، ماهِ خوشه چین
اما تمام دلخوشی ام ٬ انتخاب توست
ای عشق جاودانه ، مرا باز برگزین
محبوبه ابراهیمی
بگو ٬ ز خاک٬ خدا پر کند٬ دهانم را
به جز به نام تو ٬ گر وا کنم ٬ زبانم را
چسان رها کنمت ٬ ای تو ذرّه ذرّه من
شود جدا کنم از جسم خویش ، جانم را ؟
چسان رها کنمت من ٬ که هر کجا با من
دو چشم توست ٬ که می گسترد ٬ جهانم را
ببین چقدر ترایم ٬ که خلق می دانند
تهیّه می کنم ٬ از عشقت آب و نانم را
تو آسمانِ منی ، من به هر کجا بروم
به غیر تو نتوان دید ٬ سایه بانم را
خدا ! بکش ، اما میاور آن روزی
که من زِ یاد برم ٬ یار مهربانم را
سید رضا محمدی
فاصله بين يكشنبه دوم و يكشنبه سوم٬ براي تو از هفت روز بيشتر طول ميكشد٬ و از اينكه هفته براي تو بيش از معمول كش آمده٬ خودت را سرزنش ميكني. نگاهت را در كلاس ميگرداني٬ تا نقطه روشن را پيدا كني.
وقتي از وجود كيميا در كلاس مطمئن ميشوي، خيالت آسوده ميشود٬ و از اينكه حضور دخترك خيالت را آسوده ميكند از خودت متنفر ميشوي. بعد طوري رو به شاگردان ميايستي٬ كه كيميا را نبيني. درس را كه شروع مي كني٬ با اشتياق بيشتري حرف ميزني. چيزي در اعماق جانت ميجوشد و حس غريبي به تو ميگويد كه اين كلاس با همه كلاسهاي ديگر تفاوت كوچكي دارد٬ تفاوت كوچكي كه رفتهرفته بزرگ و بزرگتر ميشود، آنقدر بزرگ كه ديگر كتمانش از عهده تو برنميآيد. آنقدر بزرگ كه توي كلاس هم جا نميشود٬ و بايد براي آن فكري بكني...
( ۲ )
پس بار ديگر٬ با مكث بيشتري در كلاس خيره ميشوي٬ تا صندلي روشني را پيدا كني٬ اما همه در نظرت تاريكند و دخترك در كلاس نيست. ناگهان كلاس در مقابلت خالي و بيمعنا ميشود. پوچ و نامفهوم. درست مثل يك ظرف خالي يا لامپ سوخته يا تفاله سيب يا لانه متروك پرندهاي مهاجر يا درختي بيميوه يا واژهاي بيمعنا.
دلت از چيزي كه نميداني چيست، انباشته ميشود. چند كلمه روي تختهسياه مينويسي٬ اما حس ميكني نميتواني ادامه بدهي. تمام هفته را به هواي يكشنبه درس دادهاي و انتظار كشيدهاي٬ و حالا يكشنبه اينبار خالي است. انگار يكشنبه مثل يك تكه كاغذ جلو چشمانت مچاله ميشود و لحظه به لحظه در هم فرو ميرود.
زير لب ميغري:چه يكشنبه پوچي...
( ۳ )
يكشنبه ششم است و تو از چند فصلي كه درس دادهاي امتحان ميگيري. وقتي همه سرشان را توي برگهها خم كردهاند، تو از پشت ميز تحريرت و از فاصله معقولي٬ نيمرخ او را با دقت تماشا ميكني. چیزی درونت اتفاق ميافتد٬ كه با همه جزئياتش براي تو تازگي دارد.
آنچه تو را شگفتزده ميكند، عشق نيست. عشق را ميشناسي. احساست از جنس عشق نيست. بيآنكه بداني چرا، از حضور دخترك سرشار ميشوي. شوقي به لمس كردن او نداري و دوست داري او را از يك فاصله معقول تماشا كني. شايد به همين سبب وقتي كيميا پاي تختهسياه آمده بود و فاصلهاش از تو، از آنچه كه معقول ميدانستي كمتر شده بود، نتوانسته بودي او را نگاه كني.
ورقهها را جمع ميكني و همانجا به ورقه كيميا خيره ميشوي. گويي تكهاي از روح دخترك لابهلاي كلمات، روي كاغذش چسبيده است...
مصطفی مستور
به آب و رنگِ خیال تو ، رنگ و آبی نیست
به مهربانی دستِ تو ٬ آفتابی نیست
ز یُمن نِشوه یک غمزه تو ٬ تا دم مرگ
مرا به سر ٬ هوس مستی از شرابی نیست
چه پرسم از تو ٬ که می دانم از هجوم حیا
سپندِ قهر تو را ٬ آتش جوابی نیست
ز بیم آنکه خیالِ تو ٬ بگذرد ناگاه
به خواب رفت مرا چشم ٬ و رنگِ خوابی نیست
دو چشم و این همه رنگِ خمار ؟ آینه را
به جز ندیدنِ رویِ تو ٬ انتخابی نیست
ببین غرور مرا ، آینه است و بی رنگی
تویی ٬ و گر نه مرا غیر بازتابی نیست
( میر شکاک )
شب به اتاقم برگشتم. اتاق کمی روشن بود و من روی تختِ خوابم خوابيده بود. نزديک شدم و صورت من را بوسيدم. من بيدار نشد. موهايش را دست کشيدم اما، باز بيدار نشد. نامش را بارها تکرار کردم، صدايم در اتاق منتشر شد همۀ اتاق صدايم شد اما، من باز هم بيدار نشد. گويی سالها بود که خوابيده بود و تکان نمی خورد. رفتم و کمی آب نوشيدم: آبها از گلويم گذشت و در جانم رسوب کرد. برگشتم کنار تخت خوابم و من را ديدم که هنوز خوابيده است. در کنارش دراز کشيدم و به خواب های او رفتم....
محمد رفیع جنید
زاهد
در هر نماز٬ دست به زانو چرا زند ؟
زاهد ، اگر ز کرده٬ پشيمان نگشته است (غني کشميري)
***
چرک دنيا ، همه در جَيب تو جمع است زاهد
از کجا يافتي اين کيسه دلاکي را ؟ ( سليم تهرانی)
***
مخوان ز ديرم به کعبه زاهد ، که برده از کف دلِ من آن جا
به ناله مُطرب ، به عشوه ساقي ، به خنده ساغر ، به گريه مينا ( مشتاق اصفهانی )
***
مخور صائب٬ فريبِ زهد٬ از عمامه ي زاهد
که در گنبد٬ ز بي مغزي٬ صدا بسيار مي پيچد ( صائب تبریزی )
***
زاهد٬ از حور بهشتي٬ به جز اين نشناسد
که شود ٬ دستْزدِ شوق ٬ و بکارت نرود ( غالب دهلوی)
***
به زاهد نگفتم ، ز درد محبت
که نشنيده بود ، آنچه من ديده بودم ( بيدل دهلوي )
بی نشانه
دخترک هميشه توی دفترش دو خانه مي کشيد
زير سقفِ هر دو خانه چند آشيانه مي کشيد
هفت هشت٬ هفت هشت تا کلاغ پير سوخته
توي آسمانِ لاجوردِ بي کرانه مي کشيد
نقطه نقطه نقطه مي گذاشت٬ صحن پاي حوض را
با مدادِ خود براي جوجه٬ آب و دانه مي کشيد
بعد کوه ، بعد لکه هاي پشت کوه ، بعد رعد
روي گرده ي کبودِ ابر٬ تازيانه مي کشيد
يک تبر٬ که زير سايه ي بلوطِ تر٬ لميده بود
هي براي آن درختِ پير٬ شاخ و شانه مي کشيد
دود مي وزيد٬ سمتِ هر کجا که بادِ پشت بام
دود سردِ آتشي که در دلش٬ زبانه مي کشيد
آفريدگارِ اين جهانِ زردِ خط خطي ولي
هيچ گاه توي بهتِ دفترش٬ خدا نمي کشيد
يا خدا نبود٬ يا خدا پرنده بود و سيب بود
هر چه بود٬ بي نشانه بود٬ و بي نشانه مي کشيد
محمدحسين بهراميان
به اندازه اي تند صحبت مي کنم ، که هميشه زبانم از واژه ها عقب مي ماند.
از سپيدي برف در يک شب زمستاني ، دريافتم که سياهي شب ، رنگ پس نمي دهد.
هيچ جنايتکاري به اندازه قلبم ، با خون سر و کار ندارد.
وصيت کرده ام جسدم را با آب حيات بشويند.
قفس گيوتيني است که به جاي سر پرنده ، سر آزادي را مي برد.
بعد از مرگ همه شاد هستند ، چون روي قبرها مي نويسند شادروان.
هيچ موجودي به اندازه پاندول ساعت مردد نيست.
پرنده به ماهي درون تنگ گفت: قفست سقف ندارد ، چرا پرواز نمي کني؟
پرنده سعي مي کرد که طوري بايستد ، که سايه اش خارج از قفس بيافتد.
براي اينکه آينه را از تنهايي نجات بدهم ، جلويش ايستادم.
آبشار نياگارا با هواپيمائي که در حال سقوط بود ، اظهار همدردي کرد.
نمي دانم چرا انسان دو تا چشم دارد ولي هر چيزي را يکي مي بيند؟
گناه
گرچه هستيم٬ گنه کار تو٬ اي ربِّ رحيم
نااميدي ز درت نيز٬ گناهي است عظيم ( واصل )
***
انديشه از گناه مکن٬ زان که در جهان
نوميد٬ کس ز رحمتِ پروردگار نيست ( واصل )
***
گر گنه می کنی٬ اندر شب آدینه بکن
تا که از صدر نشینانِ جهنم باشی ( ؟ )
لب
ياقوتِ لبِ لعل تو ، ياقوتِ روان است
ياقوت نَهَم٬ نام لبِ لعل تو ، يا قوت؟ ( واصل )
***
بگفتم از لبِ لعلِ تو٬ کام خواهم يافت ؟
به خنده گفت که کس٬ روزه زين نمک٬ نگشاد ( واصل )
***
از لبت کام٬ ار خدا خواهد٬ بگيرم
حق تعالي٬ مهرباني کم ندارد ( واصل )
يار و کشتار
جام مي در کف ، نگاهي مي کند٬ بر لاله زار
مي توان دانست ٬ در فکر شهيدانِ خود است
***
آيينه به کف گير ٬ که از رشک بميرم
در کشتن ما ٬ حاجتِ شمشير نباشد
کوه ٬ با هر کس به زبان خودش حرف مي زند.
عمر آتش ٬ در خودسوزي سپري مي شود.
انسان، شيطان را ٬ از خدا دور کرد.
شکايت زندگيم را ٬ پيش مرگ مي برم.
در جشن تولد مرگم ، زندگيم را ٬ به او هديه مي کنم.
گل سرخ باغچه ام ، به گل مقوايي تاقچه ام ٬ حسودي مي کند.
حباب ٬ براي ترکيدن ، جان مي دهد.
آنقدر دوستت دارم ٬ که ستارگان ٬در برابرش انگشت شمارند.
نازک خیالی
چون کشم بار گرانِ غمِ دوري ٬ کز ضعف
نگهِ خود ٬ نتوانم ز رخت بردارم ( سليم )
***
در دلش ٬ از من غباري هست پنداري ٬ که باز
آبِ چشمم ٬ از براي عذر خواهي ٬ مي رود ( سليم )
***
تاريکي و تنگي ٬ از دل من
آموخته ٬ طُرّه و دهانت ( واصل )
***
در خردسال ٬ اين همه آشوب مي کني
فرياد از آن زمان ٬که تو مجلس نشين شوي ( اسيري )
****
در دم مُردن ٬ مرا از زندگي ٬ افسوس نيست
حيفِ دامانت ٬ که از دستم ٬ رها خواهد شدن ( واصل )
***
ز فرق تا به قدم هر کجا که مي نگرم
کرشمه دامن دل مي کشد که اين جا نيست (نظيري)
***
بر آن بودم که از آهن کنم دل
ندانستم که تو آهن ربايي
نماز
نماز نیست مرا ، بی حضور دلبرِِ خویش
بهانه سجده کنم ، بر زمين زنم سر خويش
***
کسی لذتِ سجده ٬ فهمیده باشد
که چون تو بُتی را ٬ پرستیده باشد
***
گویند زنده می شود اندر نماز ، دل
محراب ابروی تو ٬ مرا در نماز کشت
***
به دعا اثر چه جویم ، که چنان به دور حسنت
شده عام بت پرستي ، که دعا اثر ندارد (محمد ميرک صالحي مشهدي)
***
در هر نماز ٬ دست به زانو چرا زند ؟
زاهد ، اگر ز کرده ، پشيمان نگشته است (غني کشميري)
مرا به جان تو سوگند و صعبْ سوگندي
که هر گز از تو نگردم ، نه بشنوم پندي
دهند پندم و من هيچ پند نپذيرم
که پند سود ندارد ، به جاي سوگندي
شنيده ام که بهشت آن کسي تواند يافت
که آرزو برساند ، به آرزومندي
هزار کبک ندارد دلِ يکي شاهين
هزار بنده ندارد دلِ خداوندي
ترا اگر مَلِک چينيان ، بديدي روي
نماز بردي و دينار ، بر پراکندي
ترا اگر مَلِک هندوان ، بديدي موي
سجود کردي و بتخانه هاش برکندي
به منجنيقِ عذاب اندرم ، چو ابراهيم
به آتشِ حَسَراتم ، فکند خواهندي
ترا سلامت باد اي گلِ بهار و بهشت
که سوي قبله رويت ، نماز خوانندي
شهيد بن حسين بلخي
ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه کرد
خود سويِ ما نديد و حيا را بهانه کرد
رفتم به مسجدي که ببينم جمال او
دستي به رخ کشيد و دعا را بهانه کرد
آمد برون خانه ، چو آواز ما شنيد
بخشيدن نَواله ، گدا را ، بهانه کرد
زاهد نداشت تابِ جمال پري رخان
کنجي گرفت و ياد خدا را بهانه کرد
قتيل لاهوري
کس نمي آيد به بالين ، عاشقِ زار تو را
غالبا اميدِ صحّت نيست بيمار تو را
بس که خوارم ساخت عشقت ، مي کنم دوري ز خلق
تا نبيند کس به اين خواري ، گرفتار تو را
در خيالم غير از اين نبوَد که از بيداد تو
چون بميرم من ، که يابد ذوق آزار تو را ؟
آرزو دارم که از عالم بر افتد رسم خواب
تا نبيند هيچ کس در خواب، ديدار تو را
طرحِ غوغا افکنم جايي که آيي در سخن
تا نيابند اهل مجلس ، ذوقِ گفتار تو را
شمع من ، هنگامه ي گرمت ز سوزِ صالحي است
مرگ او افسرده خواهد ساخت ، بازار تو را
محمد ميرک صالحي مشهدي (قرن ۱۰)
... نيمي
شب چشمِ نيم مستش ، وا شد ز خواب نيمي
در دستِ فتنه دادند جام شراب نيمي
موجِ خجالت ِ سرو ، پيداست از لب جو
کز شرمِ قامت او ، گرديده آب نيمي
گيرم لبت نگردد بي پرده در تکلم
از شوخيِ تبسم ، وا کن نقاب نيمي
زان ابر خط که دارد طرفِ بهارِ حُسنت
خورشيد ، پنجه ي ناز زد ، در خضاب نيمي
پاک است دفتر ما ، کز برق ناکسي ها
باقي نمي توان يافت از صد حساب نيمي
سرمايه يک نفس عمر ، آن هم به باد داديم
در کسب حرص نيمي، در خورد و خواب نيمي
قانع به جام وهميم ، از بزم نيستي کاش
قسمت کنند بر ما ، از يک حباب نيمي
عمريست آهم از دل ، مانند دودِ مجمر
در آتش است نيمي ، در پيچ و تاب نيمي
آن لاله ام درين باغ ، کز درد بي دماغي
تا يک قدح ستانم ، گردم کباب نيمي
در دعويِ کمالات، صد نسخه لافِ فضلم
اما نيَم به معني ، در هيچ باب نيمي
موي سفيد گل کرد ، آماده ي فنا باش
يعني سواد اين شهر ، برده ست آب نيمي
بيدل نشاطِ اين بزم ، از بسکه ناتمامي است
چرخ از هلال دارد ، جام شراب نيمي
بيدل
از ناله ي دلِ ما تا کي رميده رفتن
زين دردمند حرفي بايد شنيده رفتن
بي نشئه زندگاني چندان نمک ندارد
حيف است ازين خرابات مي ناچشيده رفتن
آهنگِ بي نشاني، زين گلستان ضرور است
راهِ فنا چو شبنم بايد به ديده رفتن
تعجيل طفل خويان مشق خطاست بيدل
لغزش به پيش دارد، اشک از دو ديده رفتن
بيدل